در آینه عکس جمال تو خوش است
وزدیده خود خواب و خیال تو خوش است
شفق از کوچه ما سر نکرده
سپیدی قلعه را باور نکرده
اسیر نابسامانی شده دل
پریشان چون پریشانی شده دل
مرا پیمانه و خم میشناسد
شریك درد مردم میشناسد
گلِ رویت بهارستانِ شاعر
شمیمِ گیسوانت جانِ شاعر
فرو مرده چراغ آسمانه
بر افتاده شکوه آشیانه
صدایی در گلویم خانه کرده
که دنیایِ مرا ویرانه کرده
زنگ دل را آمدی صیقل شدی
زرد بودم، یک بغل جنگل شدی
خداوندا تو که دانای رازی
برای هر غمی تو چاره سازی
دلت شهرِ پریشانی است عاشق
نصیبت نابسامانی است عاشق
گفتی که مرا دوست نداری، خیر است
سرگرم هزار گونه کاری، خیر است
بهار امسال ماتم میفروشد
متاعِ خون به آدم میفروشد