خاکِ بیجان و بیبها بودم، دادهای با بهار پیوندم
کوچکم در برابرت بیشک، بندهی توستم خداوندم
کجا شد خندههای شاد کابل
پل سرخ و دل آباد کابل
با لطف شما اهل نظر خواهد شد
از آنچه که بوده بیشتر خواهد شد
به کوچه می زنم امشب که خسته ام گیجم
خدای من به کجایی که می زنم در را
بیا به گوش دلم قصه ی ستاره بخوان
حدیث آب شدن را، به من دوباره بخوان
وطن ای خطه ی شیران بی باک
چرا افتاده ای صد پاره بر خاک
عزیزم، این جهان شهر فرنگ است
سیاه و سرخ و سبز و رنگ رنگ است
در خود می گریم و به کس غم ندهم
من زخمم را به هیچ مرهم ندهم
گمراهم و تو یگانه راهی ای دوست!
این تنهایی را تو پناهی، ای دوست
چشمان کسی غزلسرا ساخت مرا
از خوشتن خویش رها ساخت مرا
نشانی از شکوه بامیان داشت
غمِ آوارگی، پروای نان داشت
اگر چه دورم و دنیای دردم
بدونت با همه کس در نبردم