هر بنده زیر دست تو آزاد است
هر خاک به زیر پای تو آباد است
هر چند که جز گذار مدهوشی نیست
عشقت گذر سرد فراموشی نیست
واژه ها شعر ناب میگردند
آب گشته شراب میگردند
سپردی جان به جنگ تن به تن هیچ؟
گل و پیراهن آوردند و من هیچ
آزرده مباش، شانهام شانهی تو
دنیای خیال و خاطرم خانهی تو
بیدارم و خاطرات را میبینم
تصویرِ خوشِ دهات را میبینم
با شیون و با ناله و فریاد باید زیست
با قلب هر دم زخمی و ناشاد باید زیست
بهاران صد چمن اندیشه دارد
به باغ آرزو ها ریشه دارد
سرم را چرت، دربستی گرفته
به جانم نیستی هستی گرفته
ترا من در کفن میخواهم امشب
به دور از هر چه من میخواهم امشب
همیشه درد تلخی در تنم بود
حریر اشک من پیراهنم بود
مانده ام در کوچه گمراهی ات
کشته ما را رسم خاطر خواهی ات