خوشم بیرون خانه میفرستی
مرا جشن شبانه میفرستی
عطش می زد، عطش می کاشت صحرا
لوای سرخ می افراشت صحرا
تو رفتی بال و پر فرسود و جان سوخت
غم دوری مرا تا استخوان سوخت
بدونت این جهان زیر و زبر باد
خدایش مثل من خونین جگر باد
نه میل کوچه دارم نه تماشا
نه سودایی به سر دارم، نه رویا
دو پا و دست و گردن می شوی مرد
چقدر اندازه من می شوی مرد
دو چشمت چلچراغِ شامِ عاشق
نگاهت بسترِ آرامِ عاشق
دلم افسرد از این شهر و خیابان
ازین پس سر گذارم در بیابان
ألَی! یاد وطن کرده دل مه
لباس غم به تن کرده دل مه
بیابان لاله زد، صحرا چمن کرد
زمین سبزینههایِتر به تن کرد
هوای باد و باران تو دارم
هوای مرغزاران تو دارم
دلم وقتی ز برگشتت خبر شد
جوان شد، تازه شد، رنگِ دگر شد