به ملاقاتم بیا با سبدی از شعر سپید و بلندی که
عبور ما دهد...
ای پویشِ سیال و سرافکندهی هستی
ای باید شاید شدهی شیون و شیپور
من میتوانم جبر را به سه قسمت تقسيم كنم
روزی سه وعده آن را بخورم...!
با قناری دوباره میخوانم
نغمه های بلند آزادی...
ای آنکه غمگینی و سزاواری
مرگ چهرههای گوناگونی دارد
ای فرصت آیینهای درنگ
در شبهای خاموش تماشا...
گفتی گلوی باد خسته است
دستی که میگشود گلو را...
در تو هزاران وطن هنوز بیدار است
محبوب من!
با من از دست هایت... از پیشانی ات...
و از آفتاب تندی که بر آن می تابد...
مادرم دهقان بود... پدرم دهقان بود
مَردمِ ده همه دهقان بودند...
هر شب به تو فکر میکنم
هر روز به چمدان مسافر فرودگاه...
آخرين آرزو، آخرين كلام من
هرگز از مرگ باكى نداشتم...