من زنده ام با گلوله یی در قلبم
دونده یی در اطراف دیورند...
باید عاشق باشد
که زمستان آمده را نفهمد
چه فرقی می کند اصلا قیچی را بردار
و این کُره بزرگ چسبیده به کاغذ را تکه تکه کن...
درود آمو!
کسی دزیده است از پیکر تاریخ رسم سرفرازی را...
ای پویشِ سیال و سرافکندهی هستی
ای باید شاید شدهی شیون و شیپور
من میتوانم جبر را به سه قسمت تقسيم كنم
روزی سه وعده آن را بخورم...!
با قناری دوباره میخوانم
نغمه های بلند آزادی...
ای آنکه غمگینی و سزاواری
مرگ چهرههای گوناگونی دارد
ای فرصت آیینهای درنگ
در شبهای خاموش تماشا...
گفتی گلوی باد خسته است
دستی که میگشود گلو را...
در تو هزاران وطن هنوز بیدار است
محبوب من!