امشب تو بهانه ی من باش
ای پرنده ی کوچک!
کسی همیشه برایم سرود میخواند
و ماه کوچکی از نام من به لبهایش مدام میتابد
از حال رفته ای!
گلوله ی سربی شانه ات را شکافته...
هی، رنگینکمان! رنگینکمان!
مدادهای کودکیام را به من برگردان
چقدر آرام و ساکت
به تکانه های ساعت گوش سپردی
جان آدمی را با درد سرشته اند
با درد زاده می شویم و با درد می میریم
ما رابينسون كروزوئه هاى بى جزيره ايم
گم شده در تنهايى خود...
مرگ ميخواندم... اما... زنجيرهايى طلايى
شبيه موهاى بافته شده ى دختركم
چگونه ممکن است
به تو نیاندیشم؟
صورت خط به خط نوربند!
می خواهم عمیق شوم خودم را در تو...
تردید موریانه است
میرود میان کوچکترین سلولهای مغزت
تنهایی با تو چکار میکند
صبح تا شب خیابانها را پا برهنه و گیج قدم میزند...