خورشيد و ماه
كلماتى هستند
اقيانوسى در سرم چرخ مى خورد
چرخ مى خورد
در آسمان بی مرز معبد همکیشان
این آشیانهٔ دیروزم... اجازهٔ پرواز در هوای تازه را ندارم...
دست كشيد به آسمان
ابرها را كنار زد
جهنم جاى بدى ست
كه گاهى در آن
کودکی در من غرق میشود
سمت آشفته دریاها...
من در نخست بار بدرود گفتنم
این واپسین درود فرستم به جانبت...
به زوزه نشستهی برخاسته از تن منم
شبها که از گرسنگی پوستم بیدار...
دریچهی ذهنم را باز کن
زنبوری آنجا میچرخد دور گلی
شايد هزار سال از اين گير و دار پيش
در كنجى از جهان
دوش در کشور گوش ها بودم
ناله ها کردم و فریاد زدم، لیک چه سود؟
زنى دلتنگ و خسته
ايستاده روبروى آينه...