به استخوان شکستهی پا، به نان، به پوست میوه
به زیبایی، به سگهای هار...
در جلریز همه چیز بومی است
کودک ترکاری فروش... ترکیدن پوست درخت...
تو را در جنگ و مرا در خانه
تعقیب می کند
در بدخشان کودکی بودم با عروسکهای شاد
و پنجههای بلورین
وطن تصوری بود
که گاهی از صفحهی تلویزیون با بمبها و موشکها...
پدرم کوهستانی داشت
که در آن آهو شکار می کرد...
دلواپس توام ای مرگ!
میترسم بیایی و نباشم...
عقرب که پایاش را بر روی تقویم میگذارد
زخمهای خونمردهی دل با نیش خاطرات، خونآلود میشود
اول دریا آرام بود
و شب ها راه نمی رفت...
تُنگ حافظه اش را از دست داده بود
و ماهی در چکیدن یک قطره لامپ خاموش شتک می زد...
میکوشم به یاد بیاورم تو را چون گرمای آخر بهار...
چون خوشه سنگین از گندم در مزرعه کنار جاده...
در تو
سرنوشت تلخی رقم می زند