غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
تا در چه بهاری گل من واشده باشی
ما گم شده باشیم و تو پیدا شده باشی
مثل آهنگِ قشنگیست که پی هم شده است
عشق امروز سراسیمه ی آدم شده است
من حاصل پیوند گلهای بهارم
من مادرم را مثل بابا دوست دارم
شادی؛ درامهایست که پایان گرفتهاست
غم؛ فیلنامهایست که جریان گرفتهاست
خاطر دیوانگی های تو صحرا کوچک است
آسمان روزی بزرگی داشت، حالا کوچک است
رکوع و سجدهای در پیشگاه چشم حیرانت
مسافر در میان جاده و شهر و خیابانت
یارای جنبش از پر و بالش درآورده
سودای پویش از خط و خالش درآورده
با سلام و با کلامی آرزو دارم ترا
در تپش های نفس ها جستجو دارم ترا
و خوب یاد گرفتم که کور و کر باشم
همیشه در دل این شهر، باربر باشم
به خون تپید کابلم خدای من کجاستی
چه با شکوه، همچنان در اوج کبریاستی
معلم از دلم بردار مکتوبات نایل را
مرا دیوانه کرد اینها چه میپرسی مسائل را
زخم نهانی در نهادم از ازل باشد
تا در کجای این بنای جان، خلل باشد