غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
شبی خیالِ ناب را کمی به بر کشیده ام
بغل بغل ستاره را ، به چشم تر کشیده ام
باز کن در را که آزادی و نان می آورند
خاک می خواهند، یعنی رایگان می آورند
صبرت از پای درآورده شکیبایی را
ای که سوزانده غمت لالهٔ صحرایی را
ندارد سر ما تاب پریشانی سربند
چه عطری جریان دارد از آن فرق برومند!
خلیل خواست که در راه حق جوان بدهد
بنا نبود کسی جز تو امتحان بدهد
تویی نسیم خوش راهی بهار شده
منم همیشهی دور از تو بیقرار شده
همسایگان دكان مرا هم فروختند
با مال خویش آن مرا هم فروختند
خطه ی بی ادعا، خاک جهانستان من
ای خراب آباد زارستان، فغانستان من
بغض در جام اشک می ریزد جرعه ای از سبوی پیرهنت
میرسد روی بالهای ملک غصه با رنگ و بوی پیرهنت
هرجا نشسته پشت سر هر دو دم زده
بین من و تو را به خیالش به هم زده
ماه را میدیدم و از بند غم وا میشدم
قطرهای بودم که از دریاچه، دریا میشدم
ماه امشب کاملا بر چهره ات تابیده بود
آسمان خواب مرا در چشم هایت دیده بود