غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
در جان واژهها جریان داشت
اویی که استعارهی من بود
دست مرا بگیر که از دست رفتهام
دست مرا که باز به بنبست رفتهام
فرض کن پنجره ام، رُخ به رُخ ات وا شدهام
یا دَرِ خانهی عشقم که تماشا شدهام
بعد هر دردی همین گفتار میماند به جا
نی رفیق با وفا نی یار میماند به جا
هر آدمی در زندگی دردی به سر دارد
دردش چه باشد، غصههای بی ثمر دارد
تو رنگ آبی هفت آسمان را با خود آوردی
زمین سبز و باغ ارغوان را با خود آوردی
کوه، خورشید، ابر، جنگل، شهر، دریا، چشمه ها
جمله دل دادند به چشم تو؛ اما چشمهها...
از بختِ بد اگر قدغن شد حضورها
خاکم کنید بر سر راهِ عبورها
دوباره قریه و قشلاق و مردمان فقیر
شکارهای «خداداد» و آهوان اسیر
صبرکن تا که بگذرد این فصل، یک بهار جدید وا برسد
یک بهار آفتاب و آب وگیاه، شاید از رحمت خدا برسد
با دست و پایم، با دل شعلهورِ خاموش
قصد تصرف میکنم با لشکر خاموش
ماییم و انتظار فراوان، بدون برف
آیا شنیده اید زمستان، بدون برف؟