غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
تا در بگیرد روشنی در نای سرمایم
میپرورم خورشید را در جان شبهایم
هرگز نکردی این کبوتر را فراموش
این بیپناه این دیدهی تر را فراموش
ببند چشم ترَت را که ناگزیر نشی
به لای بغض بپیچاندش! اسیر نشی!
یك اتفاق ساده ولی ناگهان، تویی
دردی به عمق خاطرۀ استخوان، تویی
کبوترِ صلح! ای لاشهی سرِ میزی
دروغِ محض چنانی که وحشتانگیزی
هر چند کوه کوه غرور است شاعرت
دور از تو مثل آدمِ کور است شاعرت
به چهار میخ ستم میکشد تو را بدنم
پرنده جان! نفست را رها کن از دهنم
پریده روح پریشان من میان جان کبوتر
گذشته تیر تحمل از استخوان کبوتر
امشب که گریه کردم بغض ترا عزیزم
تا کی زدست دوری از دیده خون بریزم
در مشت متاعی بهجز از خاک چی داری؟
در دام به غیر از خس و خاشاک چی داری؟
حالم گرفته، حوصله جیغ و داد نیست
دیوار و در حصار شده، ابر و باد نیست
زندگی را با ملال ذاتی اش
دوست دارم با غم افراطی اش