غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
دوزخ نماد روشنی از روزگار زن
در این ستمسرای نفسسوز ناوطن
که در گشودم، چشم تو بود، لبخندت
به بر کشید مرا با درود، لبخندت
شرارتهای بسیار از زبان نار پیدا بود
میان شعله گل در گوشهی دیوار پیدا بود
اگرچه نازکنان میدمی به ساز خودت
نشستهام که بسازم همان به ناز خودت
راضی به مرگ می کند این ریسمان مرا
آویخته است از وسطش آسمان مرا
خواب بودم به خواب میدیدم؛ موتری آمد از سرم رد شد
تا پریدم ز بسترم، دیدم؛ خنده و گریههای من گَد شد
من با تمام دخترانی که در خواب دیدی فرق دارم نه؟
یکباره از آنها پریدی و تا من رسیدی فرق دارم نه؟
ساعتی خندید با خود از دم یك روسپی
بعد چیغی زد هراسان در غم یك روسپی
تا همان حدی که رفتن با نرفتن فرق داشت
مشکلت این روزها با مشکلِ من فرق داشت
می خواستم که زنده بمانم وطن نبود
می خواستم قرار بمیرم کفن نبود
بگذار که شعری بزند از دهنات سر
ای آنکه زده باغِ انار از بدنات سر!
سوی تو، سوی تو باید قدمی بردارم
نه که دست از سر قول و قسمی بردارم